تبليغاتX
دل دیونه
ای کاش هیچ ای کاشی نداشتم
برای اولین بار یک حس بهم گفت ککاش هیچ وقت باهش اشنا نمی شدم

اما خیلی دوسش دارم

اخه می دونی چیه؟

ناراحتم کرده بود

اما الان که می خواییم بریم سفر خیلی خوشحالم

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 0:35  توسط سارا  | 

چندروزیی از این موضوع که قرار بود بیاد و نیومد میگزره

حالم خیلی بده

رنجیدمممم حسابیییی

بهش گفتم هنوز ناراحتم

اما نتونستم جدی برخورد کنم

ولی امروز دیگه بهش گفتم سلام بعدی دست خودته یا در شیراز یا هیچ وقت


+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 17:51  توسط سارا  | 

ولی دفعه اخر تو دردسر میگه افتادم

جون یهو تصمیم گرفت یک کار عجولانه بکنه راست و دروغشا نمی دونممممممم

مهم هم نیست اگر منا بازی داده چوبشا می خوره اخه منم که به بقیه بدی می کنم خدای بزرگ بد حالما جا میاره خب خدا خداست دیگه پس اگر بازی بوده اجرای حکم با خدااااا


+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 17:49  توسط سارا  | 

دیگه نیومد

یکبار گفت  گچ پاماباز نکردن

یکبار کفت بلیط پیدانشد

یکبار قرار بود بیاد شبش گفت فردا میرم تاچیک 2 روزه بر میگردم

یکبار 1 ساعت قبلش گفت باید برم زاهدان

یکبار 2 ساعت قبل زمان حرکت گفت فردا صبح جلسه دارم

دفعه اول ودوم هیچ

بقیه دفعات زجرم داد

دلم شکست

ازش ناراحت شدم

دفعه اخر ازش بدم اومد

انتقال دادم چقدر ارش بدم اومده

فکرمی کنم دروغ می گه

نمی دونمممممم

فقط می ذئنم خودم مثل اینه بودم باهاش ذروغ گفت منم دروغغغغ الکی بهش میگم ببینه چه مزه ای داره خر فرض کردن بقیه

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 17:45  توسط سارا  | 

یک بار دیگه هم یک جایی باهاش ملاقات داشتم این بار تنها بودم

نترسیدم واقعا برادرم بود هوای منا خیلی گرفت ، من بهش خیلی مدیون هستم

و یک بار هم تو فرودگام صبر کرد تا برسم دیدمش خیلی شب روز بدی بود خداراشکر که دیدمش

اخلاق بدی داره از چیزایی که نباید بگه زیاد میگه بخصوص حضوری این منا ناراحت می کنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 17:36  توسط سارا  | 

یک روز دیدمش

البته بگم قبلش وب داده بود وب گرفته بود

دیدمش حضوری خونه پدرم،برای کمک به برادرم اومد

دوسش داشتم

برادر خوبی بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 17:32  توسط سارا  | 

شد داداشم

اما کم کم همهه کسم

من دیگه غیر از مبایلم و داداشم چیزی نمی خوام

اما دروغه

من دارم دوروغ میگم

من نمی خواممممممممممممم حقیقت را بگم

یک روز دهنما باز کردم گفتم ،گفتمممممممم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 14:20  توسط سارا  | 

وقتی از همه جا رونده و مونه شدم رفتم سراغ نت بازی

یک سایت راه انداختم

بخاطرش یا به بهونش نمی دونم ولی چت کردم

تو چت دوستان

یکی اومد پیام داد هم اسم خودم بود ایدیش

سارا بود من عاشق اسمم هستم

اومد تو سایتم

خودشا معرفی کرد

اما درست محمدرضا بود

شد همه چیزی که من می خواستم

ارامش روحی

دوباره قرص خریده بودم که بخورم

اروم شدم

نزاشت

دوباره میام و میگم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 23:20  توسط سارا  | 

گذشت

یک روز قرص خوردم و بیهووش بردنم بیمارستان

نجاتم دادن مدتی قربون صدقه من میرفت

تحمل نداشتم ببینمش دوسش که نه اما از خجالتم

طول نکشید دوباره بهم زد گردنم هنوزم درد می کنه 2 سال گذشته دیکه بهم نزد

ازش متنفرم

تصمیم گرفتم جدا بشم تا با موهبت خدا اشنا شدم


+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 23:15  توسط سارا  | 

سلام

من سارا هستم

چند سال پیش با کسی که دوسش داشتم ازدواج کردم

خیلی خوشبخت بودم

تا اینکهشروع کردیم به بهونه گرفتن

عروسی کردیم و باز دوباره گل عشق شکوفه زد

طول نکشید در عین دوست داشتن از هم دور شدیم

شاید عشق نبود و می خواستیم فقط روی حرفمون مونده باشیم

6 سالی گذشت و از پس مسایل مالی برمیاییم بر خلاف اوایل اما عشق !!!!



+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 23:7  توسط سارا  |